مرضيه محمدزاده
1401
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
پرويز خرسند خرسند از نويسندگان چيرهدست معاصر است كه نثر تواناى خود را در راه ابلاغ پيام نهضت عاشورا به كار انداخته است . از ايشان تاكنون كتابهاى : « برزيگران دشت خون » ، « آنجا كه حق پيروز است » و « مرثيهاى كه ناسروده ماند » به چاپ رسيده است كه همگى در رابطه با نهضت خونبار حضرت ابا عبد اللّه ( ع ) نگاشته شده است . مرحوم استاد محمد تقى شريعتى در مقدمه كتاب برزيگران دشت خون درباره خرسند مىنويسد : « . . . مسلمان نيز اگر شاعرى توانا و يا نويسندهاى بىهمتا است بايد به پيروى از كتاب دينى خود ، هنر خود را در راه خير و مصلحت حق به كار برد ، و اين كارى است كه خرسند عزيز و ارجمند مىكند . چون خرسند محبوب ، جوانى هنرمند ، و در عين حال ديندار است كه در سبك بيان حقايق نيز از قرآن درس گرفته است و هم چنان كه در اين وحى آسمانى مطالب در لباس نيكوترين قصص و ضمن تواريخ گذشتگان آورده شده او هم به منظور نشر فضايل اخلاق و مبارزه با فساد ، داستانسرايى مىكند و براى تأمين هدف خويش بهترين داستانها و در حقيقت احسن القصص را برگزيده است . مگر از واقعه كربلا داستانى شنيدنىتر و از تاريخ حسين و ياران حسين ( ع ) سرگذشتى فضيلت آموزتر مىتوان يافت ؟ » . پرويز خرسند كارمند بازنشسته صدا و سيما مىباشد . - * - برزيگران از دشت خون باز مىگشتند : خوشههاى پربار زندگى در دامانشان بود . زينب و على و كلثوم و سكينه و همه و همه ، بذرى را كه حسين افشانده بود با خون دل و اشك چشم آبيارى كردند . خوشههاى زندگى كه رشد كرد و ثمر داد با داس سخن درو كردند . با آههاشان كه نسيم بيدارى بود ، خرمن باد دادند و محصول جدا كردند . كوفه و قرارگاه « زياد » شام و كاخ « يزيد » را پشتسر مىگذاشتند و به سوى مدينه پيش مىرفتند . كاروان بر سينهى دشت پيش مىرفت و كاروانيان خسته و كوفته از كار بزرگى كه انجام داده بودند به همراه كاروان به مدينه نزديك مىشدند . زينب چشمهايش را روى هم گذاشت و آنچه را كه ديده بود و انجام داده بود از نظر گذراند ، يادش آمد كه به كاروانسالارى حسين بر همين شنهاى داغ به سوى كربلا پيش مىرفتند . آن روز همه بودند حسين كه به همه اميد مىداد و آن بازوهاى نيرومند و چهرهى گشادهاش ، على اكبر و قاسم تنها يادگار حسن و ديگر و ديگران . قلبش فشرده شد ، مرواريد اشك در صدف چشمش غلتيد و آه از ميان لبانش بيرون جهيد . به ياد كربلا افتاد ، ياد عزيزانش ، ياد چهرهى روشن و آرام حسين ، ياد شجاعت و بزرگوارى عباس ، ياد صفا و پاكى قاسم و ياد لحظهاى كه حسين ناله سر داد و اشك در چشمهايش دويد . آن لحظه را نمىتوانست فراموش كند . هميشه جلوى چشمش بود . به ياد داشت كه حسين هر شهيدى مىداد چهرهاش برافروختهتر مىشد ، همهى تلاشش اين بود كه به دام غم نيفتد و دردها او را از پاى نيندازد ، هر عزيزى را كه از دست مىداد مقدارى از نيرويش كاسته مىشد ، اما چه بسيار مىكوشيد كه اين كاهش چشم گير نباشد ، نه نالهاى مىكرد و نه اشكى مىريخت .